سفارش تبلیغ
صبا

♥ღردپای عشق♥ღ

این وبلاگ را تقدیم میکنم به... ...عشقم...

عشق و بندگی

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی‌یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه هنگامیکه دلباختگی او را دید و جوان را ساده و خوش قلب یافت، به او گفت: پادشاه اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده‌ی مخلص خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه‌گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش پروردگار مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت. روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و متوجه شد که وی از بندگان با اخلاص خداوند است. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند، جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی وی پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت و گفت تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و خواستار ازدواج تو با دخترش شد فرار کردی؟

جوان گفت اگر بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه‌ام آورد، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه‌ی خویش نبینم؟



[ دوشنبه 91/8/22 ] [ 3:55 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
حس خدا

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه‌های ساده 
تو اضطراب
عشق و گناه بی‌اراده 

بی‌عشق عمر آدم بی‌اعتقاد می‌ره 
هفتاد سال عبادت یک شب به باد می‌ره 



[ یکشنبه 91/8/21 ] [ 2:55 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
خدامیدونه

شبا وقتی که بیداری .. خدا هم با تو بیداره 
تا وقتی که نخوابی تو .. ازت چش ور نمیداره 

خدا می‌بینه حالت رو .. خدا میدونه حست رو 
از اون بالا میاد پایین .. خدا می‌گیره دسِت رو 



[ یکشنبه 91/8/21 ] [ 2:54 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
اعتماد ب خدا

 اینقدر به خدا ایمان داشته باش که

اگه بردت لبه ی پرتگاهی بدون یا از پشت تو را نگه می دارد

یا پرواز کردن را به تویاد می دهد.!!



[ شنبه 91/8/20 ] [ 8:32 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
در وصف خدا

In spite of God

 بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

 * اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

 * خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

 * خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت. * وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است. * یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند،= صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است،= خود را انکار کرده است. * کسی که با خدا قهر است، =هرگز با خودش آشتی نمی کند.

* خدا بی گناه است =در پروند? نگاه تان تجدید نظر کنید.

* ما خلیف? خداییم، =مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

 * آنکه خدا را از زندگیش سانسور کند =همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد،= نمی گذرد.

 * بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند،= تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد،= خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست =که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

 * شکسته های دلت را به بازار خدا ببر،= خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* به چشم های خود دروغ نگوییم، =خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، =دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

 * امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم=به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست =هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، =نگران همیش? من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.



[ شنبه 91/8/20 ] [ 8:30 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
شعری از قیصرامین پور

پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست

هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند

کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می‌کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می‌دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا

می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد

می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می‌کردم خدا



[ شنبه 91/8/20 ] [ 8:19 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
به نام خدایی که...

به نام خدایی که...

نگاه مهربانش را از همان روز ازل بدرقه راهم کرد..و لبخندش کافیست برای تاب آوردن تمام پائیزها...

همیشه نفس هایم تنگ اند....تنگ خدایی که....همین نزدیکی هاست....

از خودم چیز زیادی نمیدانم شاید فقط همین سه نقطه ها...

که بار بغض هایم را به دوش میکشند و خوب میشناسند مرا...

زمانی که خدا همسایه ام بود......

 



[ جمعه 91/8/19 ] [ 6:16 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
ب ب خ ش

خدایا مارا ببخش ک در کار خیر یا ^جا^ زدیم یا ^جار^ زدیم



[ جمعه 91/8/19 ] [ 6:11 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
به نام او...

به قلب هایمان هشدار دهم حتی در آسمان تیره و ابری هم میتوان ستاره پیدا کرد....

حتی از دریای خروشان و طوفانی هم میشود ماهی گرفت....

اگر آب نیست و آفتاب بی رمق است میتوان حتی گل و درخت را در حافظه کاشت....

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت....

 تنها باید به چشم هایمان بیاموزیم....که زیبایی ها را جستوجو کنند........

به گوش هایمان یاد بدهیم ک زمزمه های مهربانی را بشنوند.....

به قلب هایمان هشدار دهین.........که جز برای عشق و محبت نتپند..............



[ جمعه 91/8/19 ] [ 6:9 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر
نگاهی ب خود و نگاهی به او

خود را در آئینه دل نگریستم ، رازی را پس از سالها یافتم ! افسوس آئینه زشت نیست اعمال و تصویرهای ماست که آن را تاریک میکند – افسوس ، افسوس که در هدر ِ عمر آموختیم آنچه را نمی بایست ، چندان که روح را همرنگ جسم کردیم .... فانی و تاریک ....

زندگی در راه تو ، نه عادت می خواهد نه خاطره – شور می خواهد ، شور ِ تو را معبود ِ من .... که هر کجا تو هستی عشق هست و هر جا عشق است زندگی همانجاست .

عادل بی همتا ، بگذار در محضر ِ عدالتت اعتراف کنم که میدانم قبولِ خقیقت ِ تو بسیار سخت تر از بیان آنست ! پس یاری ام ده تا سوار دل باشم و پیاده تن ....

 

 چگونه از یاد برده ام که لحظه لحظه زندگی ِ ما خود یک معجزه است ! و در پس ِ آن حقیقتی عمیق . شرمسارم که مرا در مقام اشرفیت به گلستان زمین فرستادی و من خود در این گلستان خار زار شدم ... اما چگونه است که پس از میلیونها سال هنوز هم عشق به تو سینه به سینه به ما رسیده و به آیندگان نیز خواهد رسید ... تو در خارزار چه میکنی ؟ .... آه بیهوده سئوالیت ... تو در کنار مائی ، خالق و عاشق ِ مائی ، و من خوب میدانم که عشقهای کهنه و زلال هرگز زنگار به خود نمیگیرد ، و تو خدای من ، زلالی و شفافی و عزیزی و آنطور که همه میدانند مهربانی ، ای رحمان و ای رحیم .

 

صبر در راه عشق خاکیان چرا ؟ صبر در راهِ دارائی بی وفا چرا ؟ صبر را در راه تو باید نمود که صبر ثمرهء یقین است به تو . نیکی ِ تو و رحمت ِ تو همه چیز را مغلوب می کند و خودش هرگز مغلوب نمیشود ... و من ، حال که بیشتر از همیشه در جمع همه احساس غربت و تنهائی می کنم ، از خود میپرسم : چرا ما همیشه بجای آنکه نعمتهایت را بشماریم ، محرومیتهایمان را یادآوری می کنیم ؟ برای نداشته هایمان نذر می کنیم و داشته ها را انپار نمی بینیم و ذکر سجود و رکوعمان توئی اما در انتها خودمان را طلب می کنیم ! چه شرمسار ... چه شرمسار که تو همیشه دهان زشتگوی ِ مرا با خاموشی وقارت بسته ای ، چه شرمسارم که خواسته های کوچک و دست و پاگیرم را با التماس و توسل به برگزیدگانت مُصرانه میخواستم و تو هر بار از در رحمتت و یا حکمتت مرا به مسیری درست راهنمائی میکردی ، شگفتا که وقتی می خواستی نامت فاش نشود وسیله ای مهیا می ساختی که من ِ کج خیال آن را شانس می نامیدم ! که شانس آورده ام ... دریغا ، شانس تو بودی نازنین ، شانس توئی ، وسیله توئی ، آرزو توئی ........

 

و من اکنون به فکر ِ اندک خود ، سفر آغاز کرده ام به سوی تو ، حسرتِ عبور ِ زمان و کسب ِ مال و دیدار ِ یار را به وقتی دیگر موکول کرده ام که این نه از سرشت خوب من که در سازگاری دنیا با من ریشه دارد ، که اگر زمان با من یار بود و مال و یار نیز در آغوشم ، دیدار ِ تو را به وقتی دیگر موکول میکردم و این ریشه اش آنجاست که میدانم یار و مال را به زودی از دست خواهم داد اما چون توئی را همیشه دارم و دیدارت را از کوته بینی به بعد موکول میکردم !.... که تو خود گفتی صد بار اگر توبه شکستی بازآ ....آه که اسرار تو را کس نمی فهمد مگر ترسندگان و مگر دل سوختگان . و من اینبار به یقین میدانم که در کدامین گروه قرار دارم .....آری به دلایلی متقن دلسوخته ام ! آغازش از کجاست را نفهمیده ام اما میدانم حال دیگر دیواری بین من و تو از طرفِ من نیست ، که اگر هست به گرمی رحمتت دیوار نیست ، شیشه است ، زلال و شفاف .... کاش میدانستی چقدر دوستت دارم ، عشق به تو را در تجربه عشقی خاکی یافتم ، یاری بی وفا که به سادگی رفت و دلم را سوزاند ، و من حال یاری برگزیده ام که همیشه کنارم می ماند مگر خود قصور کنم .... میدانم که همه چیز را میدانی .... میدانم که میدانی راست می گویم . و میدانی که از پای افتاده ام . چه بیگناه و چه بی صدا ....آنچه که همیشه به ما گفته ای اینست که در یک صورت حق داریم به دیگری از بالا نگاه کنیم و آن هنگامیست که بخواهیم دست دیگری را که بر زمین افتاده را بگیریم تا او را بلند کنیم . این خصلت را برای ما آفریدی نازنین ، اما فقط خود آن را داری و بس .

خدایا : هیچکس در دنیا چنین خصلتی ندارد که دست دیگری را بگیرد . اگر کسی بود چنین از پای افتادگان ، چنین دلسوختگان ، و چنین غُربائی را کی میشد با چشم دید ، که حال با چشمانی بسته نیز میبینیم و میدانیم آنان در یکقدمی مایند و کسی یاری رسانشان نیست .... این مقام ، برازندگی میخواهد که فقط برازندهء توست .

 

یا مقلب القلوب

از ما خواستی به 3 چیز دنیا اعتماد نکنیم : به دل ، به وقت و به عمر – که دل رنگ پذیر است و وقت در تغییر است و عمر در تقصیر ! و ما نیاموختیم که اگر هم آموختیم ، بسیار دیر آموختیم ........

خدایا ، اکنون دریافته ام ، زندگی دنبال ِ خوشی رفتن و از ناخوشی پرهیز کردن نیست باید که از همه چیز لذت برد ، اگر معتقدیم که همه چیز از حکمت و رحمتِ توست ، می شود در راه تو در را خدمت به خلق تو ، مسیحا بود ! مسیحا آن کسیست که میداند چگونه سازِ دلش بنوازد که آهنگ این ساز دل امگیز است ولی طنین قلب من که در هر آمد و شد تو را در من جریان می دهد ندائیست ناب و بی آلایش از بهشت ِ تو .

 

کعبه من ، امید را همگان داروئی میدانند که شفا نمی دهد اما تحمل ِ درد را آسان می کند – تو کیستی که امید به تو شفاست ...... " یا من اسمه دوا و ذکره شفا " چه می گویم ؟ چه چیز را می خواهم بخ ثبت برسانم ؟ خوبی تو را ؟ یا بزرگی تو را ؟ ...... چه کوچک و حقیرم ...... مگر نمیدانم عشق ِ تو اصل ِ همه چیز ، دلیل ِ همه چیز و خاتمه همه چیز است . معنا کردن ِ تو و خدائیت بی معناست چرا که زندگی ما نیز داستان ِ بی پایان ِ الهی است ، انسان پایان ِ این داستان نیست . فصل ِ آغازین آنست .... " یا عظیم و یا وسیع " آنقدر بزرگی که با هر کلام ، حقارت ِ خویش را بیشتر آگاه می سازم ، حقیقت ِ تو امگاشتنی نیست ، حقیقت ِ تو چیزی بیرون ِ ما نیست ، در ذات ِ ماست آن را نی شود آموخت . آنرا باید وزید .......

 

دل بسته ای که در اقیانوس ِ هستی بشکند دریا را به خانه خویش مهمان خواهد کرد ، اکنون دلشکسته ام و اگر تو بخواهی در تدارک میهمانی توام ، چه مهمانی و چه میزبانی ؟ " انا منکسرا فی قلوب المؤمنین " ..... خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ، ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن ، تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری ، شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن ......

 

چقدر از تو دور شده ام ، ناگهان به روزگار و انان که بی وفایند چسبیدم و حال قباله ائی از گذر ِ عمر به دست دارم که میگوید عمرت را به حسرت ففروختی . روحت را در فراق ِ یار به منت فروختی ، و اینست آنچه اندوخته ائی ! .... هیچ ! ما همه به سهم خود پیمان عشقمان را با تو شکسته ایم ، هر کس در رتبهء خود و در ایفای ِ بندگی ِ خود .... ملامتم نکن که من نیز به سهم خود " ان الاحسن الخالقین " را نابود کرده ام و حال برای سازندگی آمده ام .... راهی هست ؟ قلب ِ من مملو از عشق ِ تو بود افسوس که آن را به عروسکان بخشیدم و حال سرافکنده باز گشته ام که تو را بجویم ، ... نمیدانم چرا دستانم لرزان و دلم شکننده شده است .... میدانم دیر است ، چه زود دیر شد ! افسوس که به سادگی توانستم در حق اشرفیت خود خیانت کنم ، افسوس که از معلمانم که تو همه را به سادگی در اختیارم قرار دادی ، درس نگرفتم ، که آنان ، آنان نبودند ، آنان ، تو بودی ....

 

" گفتی عدالت پیشه کن ، چون شاه ما آن مرتضی – گفتی صبوری پیشه کن چون مام ما این مجتبی – گفتی شجاعت را ببین ، شهید عشقم را ببین – گفتی که سجاد را ببین زخم عمیقش را ببین – گفتی که نزد باقر رو آنکه علوم را میشکافت – کفتی صداقت را بجوی در چشمان صداق ِ ما – گفتی که رَنج ِ کاظم و زیرزمین اسیری را – رضایت رضای ما ، ولیعهد کشورمان – ان رودِ جود – آن هادی شبهای کور .... و باز هم حسن ، سر ولایت است حسن ..... – گفتی روید نزد وصی ، آن قائم و شایسته و فرزند حق مرسلین ......

 

معبود خوبم ، تو در همه کائنات سری به امانت گذاردی و در برگزیدگانت اسراری ! کربلا را قرار دادی که آغوش باز حسین به روی ما باشد و ما زائر خاکش که راه رسیدن به تو از این خاکهاست .... و من اکنون با عقل ناقصم میدانم ، آن در که فاطمه – پشتش – پهلویش شکست دو راهی دنیا و آخرت منست و تو از مهربانی ات تصمیم ِ این مهم را در اختیار من خطاکار نهادی که به میل خود ، کدامین طرف در بایستم ؟.... عجبا که ندانسته همیشه متمایل به سمت غلط بوده ام ؟ !!!

خدایا عطشی دارم به برکت وجودت ، آرامم کن .

و حال با بودن تو ، به آرزوهای بی پایانم که تاکنون جز ملال و خستگی ثمری برایم نداشته اند میگویم دور شوند که من آنان را نی خواهم ، خدایم را می خواهم .

 

به غصه هایم که حال دیگر همدم همیشگی ام شده اند می گویم بروند ، که راه را به اشتباه آمده اند ، با داشتن خدائی چون تو غصه چرا ؟ به اشکهایم می گویم برای نالایقان نچکند که این زلال ِ از دل بر آمده مخصوص ِ توست و به عشقهایم می گویم بروند که هر چه نامردی و نااهلیست آنان در حق ِ من کردند . به حرصهایم که بیشتر از همه چیز باعث دوری ِ من از تو شده اند می گویم ، حال دیگر میدانم آنچه را ما میگوئیم دارائی ما ، اموالِ ما نیست ! از آن دیگرانست ، از آنان هم نسیت ! مال هیچکس نیست ، سخت است اما نگاهی در رفته گان و مال بجای ماندگان چه آسان راه را به ما نشان می دهد .... و حال با تمام وجود به همشان می گویم بروند ، نیایند ، نمانند ، نریزند که این دل ِ گنهکار به اشک ِ چشم شسته شده و اکنون عاشق سلطان احدیت و وحدانیت خویش گشته است ، عاشق خدای خویش . که صدر البته می دانم عاشق ماندن است که هنر است ، ما هریک به تنهایی بارها و بارا عاشق و بعد فارغ شده ائیم ، کاش می دانستم ذره ائی از داستان دلدادگی ات را به بشر ، که چگونه از ازل بوده و تا ابد تغییر نخواهد کرد .... ایکاش می فهمیدم معنای حداقل این بیت را :

 

وقتی که من عاشق شدم ، شیطان به نامم سجده کرد 

   آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

خدایا خودم را به تو میسپارم که : الا بذکر الله تطمئن القلوب – حیف که در تمام ِ طول ِ عمر کوتاهم تو را بقدر عقل ناقص خود شناختم . والا من کجا و بی وفائی کجا ؟ !!! ... ومن یقیناً می توانم اعتراف کنم که گنج حقیقی زندگی نه در داشتن ثروت است نه دارائی نه شهرت نه فرزند و نه اقتدار – گنج حقیقی توئی که در روح مائی ، زندگی قابل ِ برگشت نیست ، خوشا به حال کسانی که زمان پیاده شدن از دنیا با لبخند به پشت ِ سر نظر می کنند ، که این را نیز تو باید بخواهی ، ... اگر بخواهی .... به حول و قوه الهی ات .

 

حیف ، حقیقت ِ خلقت را نفهمیده انگاشتم که میدان ، حیف که به هرکس رو زدم ، و در انتها به سراغت آمدم ، حیف که هر چه غم به جانم ریخت از دنیای فانی بسوی خود کشیدم ، که خود کرده را تدبیر نیست ، حیف که آنقدر سخاوتمند و با گذشت بودی که نادانی دلی چون من ، هر کار دل ِ دروغینش خواست کرد و پشیمان نشد .... حیف اگر نبخشی ام ... حیف .

 

نوحه ، گر خواند نوای سوزناک           لیک کو سوز دل و دامان چاک

از محقق تا مقلد فرقهاست                  کان چو داوود است و آن دیگر صداست.............

 

خدایا ، رنج بی حد و ناامیدی مضاعفی را در دنیا به دوشم نهادی ، سخت بود اما بیدار کننده هم بود . نمی خواهم بگویم که چگونه در هر مرحله از زندگی ، قلبم شکست و دلم لرزید ، که خود بهتر از من میدانی ، اینک این بنده حقیر و جامانده از کاروان یارانت ، می خواهد با بیان و جبران اشتباهاتش و آرزوهای خفته اش ، پشیمانی خود را از همه چیز اعلام کند ، آیا او را میپذیری ؟؟ .........



[ جمعه 91/8/19 ] [ 6:1 عصر ] [ ♥ღفاطمه♥ღ ] نظر

:: مطالب قدیمی‌تر >>

Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت

کد جست و جوی گوگل

پیچک

سفارش تبلیغ
صبا

انواع کد های جدید جاوا

mouse code

کد ماوس